X

مادرااااااااانه
یه نی نی توو راهه

به نام خداي خوب

 

بي مقدمه

بي حاشيه

داداش نفس هم بدنيا اومد

و امروز يكماهه شد

 

چي ازين بهتر بخوام از خدا! كنار نفس و برديا و حميدمو 

همه چي ارومه

 

 

خدايا شكرررررت 

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 30 تير 1395 ] [ 18:20 ] [ مامی/آقای پدر ]

سلام به همه ی دوستای خوبم بخصوص اونایی که توی دورانِ سختِ انتظار تنهام نذاشتن و پست های تلخ و پر انتظار منو تحمل کردن

از روزی که متوجه شدم نی نی اومده توی دلم, دوست داشتم برم توی یه وبِ دیگه براش بنویسم حتی با بعضی هاتون مشورت هم کردم, اما خب یه سری دلائل نذاشت به سرعت کوچ کنم....

اگر تمایل داشتین ازین به بعد هم مارو همراهی کنین بیاین به آدرس جدیدِ منو کنجدی, فقط قبلش حتما" حتما" لینکِ قدیم ما رو که مربوط به همین وب کنونی هست حذف کنین (ممنون میشم)

اینم آدرس جدید:

lovehome84.niniweblog.com

 



[موضوع : دوران زیبای بارداری( اسفند 91)]
[ سه شنبه 29 اسفند 1391 ] [ 11:21 ] [ مامی/آقای پدر ]

از روزی که اومدی توی دلم با خودت یک عالمه علائم عجیب و غریب هم آوردی

با همشون کنار اومدم عزیزم, حتی یکبار هم شکایت نکردم تازه یه جورایی باهاشون حال هم میکردم!

تا اینکه دیروز همه چی تغییر کرد! همه ی اون علامتهایِ به ظاهر نا به هنجار یکجا از بین رفت و این واسه منی که وجودت رو با اون ها حس می کردم یه نشونه ی بد بود/ از دیروز دنیا رویِ سرم خراب شد, حس می کردم شاید برات خدایی نکرده......

امروز با خانم دکتر تماس گرفتم گفت چیزی نیست اما اگر استرس داری بیا خیالت با یه سونو راحت بشه, رفتم مطب فقط راه میرفتم تا نوبتم بشه, دستام یخ کرده بودن خلاصه نوبتم شد و رفتم توی اتاق دراز کشیدم, خانم دکتر کارشو شروع کرد, صورتش رو به مانیتور بود و داشت با یکی به اسم جوجو حرف میزد! یهو بی اختیار گفتم دکتر میشه وقتی قلبش رو دیدین زودی بهم بگین؟! دکتر خندیدن و گفتن پس من دو ساعته دارم با کی حرف میزنم؟!!! بعد مانیتور رو به سمتِ من چرخوندنو گفتن بفرمایید مامانِ پر استرس, اینم قلب جوجوتون اینم دستها و پاهاش که داره تکون میده

وااااااااااااااااااااااای خدایااااااااااااااااا عظمتت رو شکر, یه صحنه ای دیدم که تا آخر عمرم فراموش نمیکنم!

برای اولین بار به طور واضح یه موجودِ کوچولویِ چند سانتیمتری رو دیدم که ماله منو حمید هستش و داره دستها و پاهاشو حرکت میده (هفته ی دهم, 12/12/91) 

اشکام تمامِ صورتمو پر کرده بود میخواستم قربون صدقه ت برم مامان جون, اما زبونم بند اومده بود/ دیگه خانم دکتر هم داشت اشک میریخت/ خلاصه که خیلی صحنه ی باشکوه و لذت بخشی بود آدم وجودِ خدا رو توی مانیتور تمام قد حس میکرد

کوچولوی دوست داشتنیِ من, مامان ازت ممنونه که این حسِ زیبا رو بهش هدیه دادی/ راستش بابایی تون هم همینجوری خودشو تویِ دلم جا کرد , سالها همه اولین هایِ زندگیم رو باهاش تجربه کردم تا اینکه عشقش تورو بهم داد و حالا تو داری مامانی رو ذوق مرگ میکنی عسلم :-)))

راستی تا یادم نرفته بگم که به محض خروج از مطب دوباره علائم یکی یکی برگشت!!!!!!!!!

تشکر ویژه ی امروز: از مامانِ عمو احسان خیلی خیلی ممنونیم بابتِ اون همه غذاهایِ خوش آب و رنگ که برامون فرستادن

خدا جونم بازم ممنونم, فقط کاش میشد بگی چجوری به خاطرِ لحظه لحظه آرامشی که تویِ سرنوشتم قرار دادی شکرت کنم تا باورت بشه قدردانت هستیم



[موضوع : دوران زیبای بارداری( اسفند 91)]
[ شنبه 12 اسفند 1391 ] [ 21:59 ] [ مامی/آقای پدر ]

به شکرانه ی حضورت

به شکرانه ی وجودِ همیشه سلامتت

به شکرانه ی قلبِ تپنده ات که رنگِ دنیا را برای ما زیباتر کرد

به شکرانه ی آرامشِ مطلقی که بیش از پیش در زندگی مان جاری ساختی

به شکرانه ی اینکه این روزها وجودم میزبانِ تکه ای از وجودِ خداست

امروز برایت گوسفندی قربانی کردیم و به کمکِ عمو احسانِ عزیز به موسسه ی خیریه ی کودکانِ سرطانیِ محک تحویل دادیم

باشد که مقبولِ افتد/ باشد که همیشه سلامت باشی/ باشد که تا ابد قدردانِ خدا بمانیم

خدایا شکـــــــــــــــــــــــــر



[موضوع : دوران زیبای بارداری( اسفند 91)]
[ دوشنبه 7 اسفند 1391 ] [ 19:44 ] [ مامی/آقای پدر ]

از اونجاییکه تصمیم گرفتم همزمان تحتِ نظر دوتا دکتر باشم

امروز دوباره برام لحظه ی موعود بود/ لحظه ی دیدنِ تو

با یه وجودی که پر از هیجان واسترس بود اینبار وارد مطب خانم دکتر شدیم و خدا رو بی نهایت سپاس که ایشون به سرعت خونه ی کوچولوت رو توی دلم پیدا کردن و بر سلامت کاملِ شما صحه گذاشتن

ممنون که به سرعت قلبِ پر تپش ات رو نشون دادی, قلبی که ظاهرا" قلبِ توئه اما بخدا قسم که این روزها واسه زنده بودنِ من میتپه/ مامانی باور میکنی دیدنِ تپشش هر لحظه به من جونِ دوباره میده؟!؟

آقای پدر از تمامی لحظات فیلمبرداری کرد تا هرگز فراموش نشه این تکرارنشدنی هایِ زیبایِ زندگیمون

کنجدیِ خانه ی ما در تاریخ 2/12/91 عمری به اندازه ی 8هفته و 4روز و قدی به بلندایِ 1.8 سانتی متر داشت / نوشتم داشت چون تکثیر سلول های بی نظیرت به لطفِ خدا اونقدر زیاده که میدونم تا ما به خونه برسیم بلندقامت تر هم شدی (فدایِ قدت بشم من)

شاهکار کائنات, دردانه ی من مدتی است بواسطه ی حضور تو حس میکنم که خدایِ من در همین نزدیکیست, نه در آن بالا بالاهاااا / پس اینبار با فاصله ای نه چندان زیاد خدایا شکر, به اندازه ی تمامِ آفریده هات شکـــــــــــــــر



[موضوع : دوران زیبای بارداری( اسفند 91)]
[ جمعه 4 اسفند 1391 ] [ 12:16 ] [ مامی/آقای پدر ]

در دلم هیاهویی بپا شده/ مدام با "کنجدی" صحبت میکنم و التماس و درخواست که در هنگام سونو خودش را تمام و کمال به مادر نشان دهد/ هرچه بلد بودم خواندم, هرچه در توانم بود نذر کردم که تنها ببینم خانه ای را که در دلم انتخاب کرده

در مطب بودیم دیگر نوبت ما بود/ قلبم به سریع ترین شکلی که میشد میتپید/ مقداری آب خوردمو آقای دکتر مشغول شد, زمانی نگذشت که کیسه ی جنینی را نشان داد و من به یکباره نفس راحتی کشیدم/ بعد از آن دوباره گفت این هم خود جنین و دیگر چه کسی میتوانست توصیف کند حال مرا!!! دکتر همچنان میگشت و ناگهان گفت اینهم قلبش که میتپد......

وجودم تحمل اینهمه خوشحالی را نداشت/ من کجا بودم؟/ اینجا مطب دکتر است یا اتاقی در بهشت که من انقدر خوشحالم!

یک چشمم به قلب کوچکی بود که میتپید و چشمِ دیگرم به همسری که لبخندش را با دنیایی عوض نمیکرد/ همگی خیره شده بودیم به مانیتور که دکتر اعلام کرد سن بارداری شما 5هفته و 3روز نیست! سونو نشان میدهد که لقاح زودتر صورت گرفته و جنین 6هفته و نیم سن دارد! و اینگونه بود که حمید غرق در شادی شد که یکهفته از انتظارش کمتر شده, آری برای کسی که ثانیه ها را میشمارد تا انتظارش بسر رسد یک هفته همانند یک عمر شادی بخش است

بابتِ تپش قلبت ممنون بالاترین معجزه ی هستی/تپش ات همیشه سالم و پر سلامت جانِ مادر

و اینگونه شد که در تاریخ 18/11/91 قلب من گره خورد به تپیدنِ قلبِ معجزه ای به وسعت 6میلیمتر

اولین سونوگرافی

ناگفته نماند که کنجدیِ خانه ی ما رابطه ی خوبی با هورمونهایمان برقرار نکرده, یکجا هم بند نمیشود و مدام  در مسیر حلق-مری و معده ی ما در حرکت است, و دوست ندارد چیزی در این مسیر بماند!!! گاهی ساعتها با هم درون w.c یک بازیِ نه چندان جالب که او دوست دارد را ادامه میدهیم و دیشب آنقدر سروصدای بازیمان بالا گرفت که آقای پدر ما را ساعت 4 صبح به بیمارستان صارم منتقل کردند و آنجا هم با آمپول و سرم تا خود صبح از ما پذیرایی کردند!! براستی که چه شیرین است دوران شیرین بارداری نه؟ :-))

یک تشکر ویژه : خاله پرستو به شدت مارا شرمنده کرد و با انبوهی از غذاهای خوشمزه و هدیه ای برای کنجدیِ مان سوپرایزمان کردند/ دستشان بابتِ تمام خوبی هایشان درد نکند.

تشکر ویژه تر: خدایا شکرت شکر به اندازه ی عظمتِ همیشگی و این روزهایت شکــــــــــــر

 



[موضوع : دوران زیبای بارداری(بهمن 91)]
[ چهارشنبه 25 بهمن 1391 ] [ 17:35 ] [ مامی/آقای پدر ]

سخت ترین کارِ دنیا "انتظار" کشیدنه ؛
نفس کشیدن در هوایی پُر از امید و هراس
این روزها بیشتر از موبایلم به ساعتم نگاه می کنم
شب ها به جای فیس بوک, تقویمم رو چک می کنم
کُندترین لحظه هام ، وقتیه که با تمام توانم تلاش می کنم فکر نکنم و بخوابم . . .

s2254_148758_4444934522900.jpg



[موضوع : دوران زیبای بارداری(بهمن 91)]
[ پنجشنبه 19 بهمن 1391 ] [ 21:02 ] [ مامی/آقای پدر ]

یکشنبه 8/11/91 حمید برای کارش دوباره باید میرفت یزد تا راه آهن رسوندمش/ ساعت حدودا" 5:30 صبح بود رفتم خونه ی مامانم صبحانه خوردمو خوابیدم/ بیدار شدمو یکبار دیگه صبحانه خوردم!!! حس میکردم حالم خوب نیست گاه و بیگاه دلم درد میگرفت, ترجیح دادم بعد از ناهار بیام خونه خودمون

توی راه برگشت نمیدونم چرا یهو جلوی داروخانه ترمز کردم! پیاده شدم رفتمو بی بی چک خریدمو اومدم خونه

رفتم w.c و نمونه رو امتحان کردم یه جورایی مطمئن بودم که منفیه واسه همین داشتم میومدم بیرون که دیدم در کسری از ثانیه داره دوتا خط پررنگ ظاهر میشه! خدایا چی دارم میبینم/مگه میشه/ دیدنِ این دوتا خط مدتها بود که برام مثه یه رویای دست نیافتنی شده بود اونم به این پررنگی

y7677_IMG_4699.jpg

جلو دهنمو گرفته بودم عینه دیوونه ها داد میزدم خدایا شکرت خدایا شکرت

اما جلوی اشکامو نمیتونستم بگیرم انگار دستِ من نبود!

باورم نمیشد به سرعت رفتم آزمایشگاه تست دادم

همون خانومه همیشگی بود گفت چندروزه عقب انداختی؟ گفتم امروز دومین روزه

نمونه خون رو گرفت گفت 3ساعت دیگه بیا/ اما من یه ساعت بعدش رفتم چون میدونستم زودتر آماده میشه

اینبار مطمئن بودم میخواد بگه مثبته واسه همین با غرور قدم برمیداشتم آخه عقده ای شده بودم/ دوبار توی همین آزمایشگاه با شنیدن جواب منفی تمامِ غرورم له شده بود! جواب رو گرفتم فقط گفت: مثبته و بتا بالای 200

k4479_IMG_4685.jpg

روی ابرا بودم بیشتر از یکسال منتظر چنین روزی بودم حالا دیگه فقط به سوپرایز کردن حمید فکر میکردم/ سر راه یه شاخه گل رز گرفتمو اومدم خونه

o4583_IMG_4688.jpg

حمید دوبار از یزد زنگ زد و sms داد که برام واسه فردا وقت آزمایشگاه گرفتی؟

{ آخه از ماهها پیش از یه دکتر وقت گرفته بودیم و یه هفته پیش نوبتمون رسیده بود که ویزیت بشیم, آقای دکتر هم چون مشکل خاصی در ما ندیده بودن واسه همین همون مراحل دکتر قبلم رو داشتن تکرار میکردن: حمید باید میرفت همون مرکزی که ایشون میگن و آزمایش میداد و از اونجا که سرشون خیلی شلوغ بود بابتِ 3ماهه آینده یکجا برای من دارو نوشتند که دوپینگ کنمو همون لتروزول که معرف حضورِ همتون هست رو مصرف کنم! }

بگذریم, در جوابِ تلفن حمید گفتم که : عزیزم آزمایشگاه بنا به دلائلی فردا تعطیله پس واسه یروز دیگه برات وقت گرفتم, یه قیمت نجومی هم تحویلش دادم که یعنی هزینه ازمایشت اینجا خیلی بالاست, اون طفلی هم گفت باشه, حتما" اینجا خیلی خوبه که بیست برابر بقیه جاها پول میگیرن!

خلاصه ساعت یک نصفه شب دوشنبه 9/11/91 بود که پرواز یزد به تهران به زمین نشست منم باید میرفتم فوری دنبال حمید فرودگاه مهراباد واسه همین سریع کارامو باید میکردم

از طرف نی نی یه نامه براش نوشتم:

u996_IMG_4684.jpg

که به همراه بی بی چک گذاشتمش توی این پاکت

c751_IMG_4689.jpg

از اونجاکه خیالم راحت بود که ساعت یک نصفه شب کسی از همسایه ها تو را پله پیداش نمیشه به همراه همون شاخه گل وقتی از در خارج شدم وصلش کردم به دستگیره ی در

w6433_IMG_4696.jpg

خلاصه اومدیم خونه تا از آسانسور خارج شدیم حمید پاکت و گل رو دید, منم که خودمو زده بودم به اونراه که مثلا" این چیه/ کی گذاشته/ وا یعنی چی.......

اومدیم توو/ حمید پاکت رو باز کرد/ نامه رو خوند و بی بی چک رو دید/ شوک شده بود/هی میگفت اینا چیه/ چی شده/ چشماش حسابی قرمز شده بود

گفتم بی بی چکه دیگه/ مثبته دیگه

یهو دیدم چشماش پر از اشک شد تکون نمیخورد بعدش نشست رو مبل حرف نمیزد فقط اشک میریخت

رفتم پیشش لباشو بوسیدمو گفتم : نی نی خودش اومد دیگه نمیخواد آزمایش بدی.........

 

فرداش وقتی از خواب بیدار شدم گوشیمو روشن کردم دیدم sms داده :

عزیزم فقط روز عروسیمون اینقدر خوشحال بودم/ دوستتون دارم/میبوسمتون

 



[موضوع : دوران زیبای بارداری(بهمن 91)]
[ شنبه 14 بهمن 1391 ] [ 17:36 ] [ مامی/آقای پدر ]

درست همون موقعی که از زمین و زمان برات ناراحتی میباره

درست همون لحظه ای که حس میکنی کم آوردی و آرزوی نبودن میکنی

درست همون زمانی که دکترت رو عوض میکنی و فک میکنی شاید بتونه معجزه کنه با داروها و آزمایشاتِ آنچنانیش که قراره از ماه آینده شروع شون کنی!

یکی هست/ یکی هست که ازون بالا بالاها دستت رو میگیره و خاتمه میده به همه ی ناراحتی هات

و بهت ثابت میکنه که دکتر دارو درمان و چه و چه همه بهانست برای تو

و من امروز فهمیدم که یک عدد نی نی قدِ یه کنجد قورت دادم و چه خوشمزه اس طعمِ نی نی/طعمِ مادر شدنniniweblog.com

 

خدایا شکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرت



[موضوع : دوران زیبای بارداری(بهمن 91)]
[ دوشنبه 9 بهمن 1391 ] [ 20:42 ] [ مامی/آقای پدر ]

گاهی فکر میکنم دیگر ننویسم تا اوضاع تغییر کند و حالی باحال به سراغم بیاید/ مدتی است عشــــقم مرا گم کرده! شاید اگر دیر نشود صبر کنم تا پیدا شوم بعد دوباره بنویســـم اما باز فکرِ اینکه اینجا از آنِ توسـت و اینکه با یک بیکران عشق اینجا را ساختم تلنگری میشود برایم/ تلنگری میشود تا اجازه ندهم کسی سدِّ راهم شود برای نَنوشتم برایِ تــــــو

عزیـــــــــــــــــــــزم مادرت روزهایِ بسیار سختی را میگذراند تنهایِ تنهایِ تنها به معنای واقعیِ کلمه و همچنان لبخند میزند!

برایت نمی نویسم چه شنیدمو چه گذشتو چه میشود برمن فقط بدان تا یک قدمی مرگ قدم برداشتم! خواستم تا بیایم پیشِ تو/ تا خلاص شوم از این دنیای کثیف که حتی نمیتوانند ببینند در آغوش همسرت آرام گرفته ای......

بگذریـــــــــم

امروز هم آمدم که فقط چندخطی در دیماه نوشته باشم برایت/ تا بدانی روزهایم هرچقدر سخت باشد تو فراموش نمیشوی جانِ مادر

 راستی 32سال گذشت/ راستی تولدم مبارک



[موضوع : قبل از بارداری( دی 91)]
[ شنبه 30 دی 1391 ] [ 22:33 ] [ مامی/آقای پدر ]
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

میدونم که توو راهـــی بیــــا دردونه! مامان با یک عدد خشونت فیزیکی در بدو تولدت منتظرته! -------------------------------------- و امروز9 /11/91 متوجه شدم که یه نی نی توو دلمه, خوش اومدی عززززززیزم
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 24
بازدید دیروز : 8
بازدید هفته گذشته : 213
کل بازدید : 110971
امکانات وب